تبليغاتX
لحظه خداحافظی

 

 

 

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

 

شکوه خنده هایت در دلم ماند

 

دلم را با سحر خوش کرده بودم

 

غروب ماجرایت در دلم ماند

 

شریک درد هایم بودی اما

 

 

غم بی انتهایت در دلم ماند

 

هزار و یک شبم چون باد بگذشت

 

طنین قصه هایت در دلم ماند

 

سپردی سر نوشتم را به پاییز

 

 

بهار با صفایت در دلم ماند

 

علی رغم سکوت ساده من

 

سفر کردی صدایت در دلم ماند

 

و حالا مثل یک رویای برفی

 

 

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

 



+ نوشته شده در 88/11/15ساعت 13:30 توسط شادمهر |

 

 

رفته  بودم  تا دلي افسون  كنم
وحشت شب راز دل بيرون كنم
رفته بودم در ديار وشهرعشق
آسمان  اين  دلم  مه  گون كنم
در گلستان  صفا بخش  وجود
اين دل تفديده  را  گلگون  كنم
در زلالين  چشمه هاى زندگى
اين تن خشكيده را كارون  كنم
باسياهين چشم حورى مشربان
اين  دل غمديده را مفتون  كنم
رفته  بودم  زير چتر ماه عشق
اخترى  در آسمان  افزون كنم
رفته  بودم  ماه را  از  زير ابر
بركشيده  در سمايم  زون كنم
رفته بودم هم زمين وهم زمان
با دل دل برده ام  مجنون  كنم
رفته  بودم تا  دل درياى عشق
با نواى جان ودل همگون كنم
رفته  بودم  تا  در أوج آسمان
نغمه هاى  ليليان برگون  كنم
رفته  بودم  لابلاى  كوه ها
بادلى خسته سخن مكنون كنم
رفته بودم تا از اين درد زمان
صحبت دلخسته ازگردون كنم
بر زنم آهى  ز  تنهايى  دهر
يا نيازى  با دلي دلخون  كنم
بر بلنداى  خش  و خاشاك ها
روح را باهمدلى معجون كنم

در  درون صخره ها ديدم گلي
وحشي اما در صفا چون سوگلي
چوگلي زيباوخوش روي و نگار
با متانت در ادب، حجب و وقار
بود در آن محشر وحشت ،وحيد
ليك درآن صخره ها،سروي رشيد
پيش او بنشسته ، رانده  شكوه اي
صد  دلي  داده ، گرفته  قلوه اي
گشت آن گل مؤنسم  در آن دمن
صحبي  كرديم  هر دو ، از  زمن
گفتمش ، وحشي گشا  درد  دلت
گو  برايم  از  فغان  و  حاصلت
گفت  با آهي  چه گويم  از زمان
از  جدايي  يا  جفا  يا  درد  آن
وحشت تنهايي كرده من خموش
ظاهرم خندان وقلبم پر خروش
لابلاي    صخره ها  افتاده ام
تشنه  همراز  دل  يا    باده ام
ميگساري  نيست  تا مستم كند
دلستاني  نيست  تا  رستم كند
روزگارم در ستيز وجنگ خصم
باهزاران حادثه وين راه و رسم
تو بپرس از اين زمين و پاره ها
چه كشم من زين پليدان خاره ها
چون مرا  ديدند  تنها  و  وحيد
تا توانستند  ،  كشتند  هر  اميد
روزگارم اين بود  در اين جدال
ناكسان  برده  و ما گشته  وبال
گفت اي شاكي به تو گويم پيام
راه  بهروزي  بود  در هم كلام
گفتم اي گل پس بيا ،يارم بشو
درد  تنهايي  زده ،  جانم بشو

گفتم اي وحشي مرا وحشي بكن
جان را مجنون و خود ليلي بكن
و ز صفاي  دلنشين كام خويش
باده اي  دل را  بده، مستي بكن
با دل دريايي خوش فام خويش
اين  دل  پژمرده  را  آبي  بكن
لابلاي شاخ وبرگ مست خويش
اين دل  دلداده  را  مخفي  بكن
ز آيه هاي  دلستاني  و  صفا
باده  و  خمار  را  معني  بكن
من كه  افسونم  ز  جادويي تو
تو بيا دل را و خود،همزي بكن
اي گل  وحشي، قسم ديوانه ام
درد  دل  دارم ، بيا دردي بكن
راه را  گم كرده  و دل داده ام
تو  بيا دل داده  را مهدي بكن
اي گل وحشي درآغوشم بگير
اين  دل  بيمار را  هستي بكن
اي گل وحشي بيا گوي ازغرام
چند صباحي در دلم بستي بكن
اي گل  وحشي  بيا پيشم شبي
در  سيه  اقبال  من صبحي بكن

گفته  و  گفته  از  اين آه و ألم
همسفرگشتيم  دور از درد وغم
در هواي خوش نسيم كوهسار
در فضاي بي نظير چشمه سار
قصه ها  گفتيم  از  هر  منزلي
حرفها  رانده  زهر  درد  دلي
روزهابگذشت ومادراين وصال
خرم وشادان ودوراز قيل و قال
چه بگويم عالمي خوش داشتيم
هرچه دل ميخواست آن مي كاشتيم
لحظه ها  ،ايام  معنايي  نداشت
حقديا كينه به دل  جايي نداشت
حال گويم من به تواي دل  پيام
راه  بهروزي  بود  در  هم كلام
هم كلامي در صفا و يك دلي
در غم و شادي و يا هر منزلي
گر صفا آيد به دل اي هوشيار
درد و غم هرگز نيايد هيچ كار
ور  محبت آيدش در خانه اي
ديو غم رفته  ،شود ميخانه اي
پس بيا تا عشق رادر دل كنيم
حقدوكينه يا حسد را ول كنيم
شاهدي گرخواهي تو اين حالها
آي  اين  سو  كآورد  اقباله



+ نوشته شده در 88/10/23ساعت 23:59 توسط شادمهر |

 

در لحظه ها پی در پی

در قمار زندگی می بازند

ساعتها روزها ماهها

همه میمیرند . حتی من

و فردا امروز فراموش خواهد شد

یار دیگر که می آید سراغت

من نیز فراموش خواهم شد

هیچ می دای شمعها از بهر چه می سوزند ؟

به یاد اولین شمعی که سوخت

می سوزند و می نالند

کاش می شنیدیم ناله شان را

و چکاوک هر دم می نالد

هیچ می دانی چرا ؟

چون خوب می داند معشوقش روزی میمیرد

و خوب می دانم

روزی که من میمیرم

هیچکس با خود حتی نمی گوید

که چرا آخر مرد

 

 

تو اون شام مهتاب كنارم نشستي


عجب شاخه گل‌وار به پايم شكستي


قلم زد نگاهت به نقش‌آفريني


كه صورتگري را نبود اين‌چنيني


پريزاد عشق رو مه‌آسا كشيدي


خدا را به شور تماشا كشيدي

 



تو دونسته بودي چه خوش‌باورم من


شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من


تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بي‌تاب


تا گفتم دلت كو تو گفتي كه درياب


قسم خوردي بر ماه كه عاشق‌‌تريني


تو يك جمع عاشق تو صادق‌تريني


همون لحظه ابري رخ ماه رو آشفت


به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت

 



گذشت روزگاري از اون لحظه ناب


كه معراج دل بود به درگاه مهتاب


در اون درگه عشق چه محتاج نشستم


تو هر شام مهتاب به يادت شكستم


تو از اين شكستن خبر داري يا نه


هنوز شور عشق رو به سر داري يا نه



تو دونسته بودي چه خوش‌باورم من


شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من


تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بي‌تاب


تا گفتم دلت كو تو گفتي كه درياب


قسم خوردي بر ماه كه عاشق‌‌تريني


تو يك جمع عاشق تو صادق‌تريني


همون لحظه ابري رخ ماه رو آشفت


به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت



هنوز هم تو شب‌هات اگه ماه رو داري


من اون ماه رو دادم به تو يادگاري



هنوز هم تو شب‌هات اگه ماه رو داري


من اون ماه رو دادم به تو يادگاري

من اون ماه رو دادم به تو يادگاري


من اون ماه رو دادم به تو يادگاري

 

 



+ نوشته شده در 88/10/12ساعت 14:51 توسط شادمهر |

 

 

ولی ای ماه قشنگ

 

آن چه در ما جاری است این همه فاصله نیست!

 

چشمه گرم وصال است و عبور...

 

زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!

 

عاشق هم باشیم عاشق بودن هم

 

عاشق ماندن هم عاشق شادی و هر غصه هم....

 

روز نو هر روز است

 

فکر را نو بکنیم....!

 

عشق را سر بکشیم...!

 

زندگی

 

می گذرد...!تند و آسان و سبک!!!

 

 

وقت است که از من خبر نمیگیری


دگر سراغی از این بی خبر نمیگیری


چه شد ترا که چنین بی وفا شدی با من


مگر ندای عشق ز چشمان تر نمیگیری


چه شد تلالو چشمان عشق پرور تو


کجاست . چه شد ان نگاه مستی اور تو


که گفت با تو که من بی وفا شده ام


که دید در دل من غیر نام شهپر تو


هر انکه گفت از این دوری و جدایی من


قبول کن که اوست حسود یا که دشمن تو


به او بگو " که فقط خواری از تو میبینم


نتیجه اش نبود جز جدایی من و تو "


بیا کنون که دگر بین ما حدیثی نیست


رویم به جاده ما با وسیله من و تو

 

 

من همی دارم سخن با تو ؛ فقط با تو !


نه کس خواهم که گوشش بر در دیوار دل باشد


نه کس خواهم که گوید با تو خواهد بود !


بیا خواهم سخن گفتن ز تنهایی ، ز بی تابی


چه گویم ؟ از کجا گویم ؟


مگر در این زمان جایی برای درد دل گفتن به جا مانده ؟


مگر با هر کسی شاید زبان دل


نمی دانم چرا ؟ با تو همی گویم : چرا ؟


مگر عشق و صداقت از میان مردمان این دیار پر تلاطم رخت بر بسته ؟


که همچون مار بر دور عزیزان چنبری از کینه و ماتم گرفته ؟


دل من ! ای تو همراه تمام سختی دوران تنهایی !


ای تو همراز تمام حرفهای پر ز تنهایی !


تو خود گو ، تو خود گو


چرا نداری فرصتی یا مهلتی !؟


چرا هیچت نمی خوانند ؟!


چرا پیشت نمی مانند ؟!


نگویم بیش از این ،


جانا ! نگویم تا تو هم پیش خودت ،


باز به امید کسی باشی


که در نزد تو آسوده نشیند


که در پیش تو از رفتن نگوید


که آری یار با عشق و صفا باشد


که همراه تو تا آخر دنیا به جا ماند


تا نگویی با من آری ، من همی فهمیده ام چرا گویند دنیا 2 روزی بیش نیست !


چون که هر کس را بداری دوست از روی صداقت


به تو گوید


که من تا آخر دنیا ، نخواهم رفت از برت جانا ...... !!



+ نوشته شده در 88/09/20ساعت 14:3 توسط شادمهر |

 

کاش میشد سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد

 

کاش میشد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

 

کاش میشد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد

 

کاش میشد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

 

کاش میشد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

 

کاش میشد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

 

کاش میشد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید

 

 کاش میشد بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشید

 

 کاش میشد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد

 

کاش میشد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

 

کاش میشد از میان ژاله هاجرعه ای از مهربانی را چشید

 

 كاش میشد در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید

 

کاش میشد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد

 

کاش میشد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد

 

کاش میشد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت

 

کاش میشد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

 

کاش میشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد

 

کاش میشد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد

 

کاش میشد جای اشعار بلند بیت ها راساده و زیبا کنم

 

کاش میشد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم

 

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمدیده را تسکین دهم

 

کاش میشد در طلوع باس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم

 

کاش میشد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنم

 

کاش میشد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم

 

 

بی تو دیشب عشق حیران مانده بود

 

روی دستش اب و قران مانده بود

 

رفته بودی نرم نرم از کوچه ها

 

از عبورت بوی باران مانده بود

 

رفته بودی شاعری جان می سپرد

 

بهر تقدیم تواش ان مانده بود

 

بر لبان از دوری ات افسوس ها

 

بر جگر ها جای دندان مانده بود

 

رفته بودی عشق فریادی نداشت

 

در گلویش بغض هجران مانده بود

 

اه دیشب... اه دیشب... ماه ! ماه!

 

اه دیشب ماه پنهان مانده بود....

 



+ نوشته شده در 88/09/12ساعت 16:26 توسط شادمهر |

درباره ی ما


به نام خدايى که یاس را آفرید
سلام دوست عزيز

خيلى ممنون از اينكه سر زدى خوشحال شدم
اميدوارم مطالبــــى كه در وبلاگم هست بتونه گوشه از احساسات شما رو پر كنه.

می خوام رو سنگ قبرم این باشه
طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگ ترین خاطره عمرم
غروبی که خیلی دل انگیز شد
رو سنگ قبرم بنویس
روزی اومد با امید آخر
ولی حالا بدرقه راهش
داغی که موندش رو دل مادر

همیشه زنده می مونه با یاد تو ترانه هام
منو ببخش اگه بازم ، اشکام چکید رو نامه هام
دیگه تموم شد فرصت ، خاطره هام پیشت باشه
تموم خاطرات خوش ، خدانگهدارت باشه

منوی اصلی

پیوند های روزانه

آرشیو

پیوند های وبلاگ

ابزار

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ ava-shadmehr محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط آوا - شادمهر